شمس الدين حافظ
171
سفينه حافظ ( فارسى )
[ اگر چه شاهد من همچو يوسفست صبيح ] 4 * [ 1 ] شماره مسلسل 140 اگر چه شاهد من همچو يوسفست صبيح « 1 » * و ليكن از سرتاپا فتاده است مليح بحسن طلعت او تا گشادهايم نظر * جمال صورت خوبان به چشم ماست قبيح خيال آن خم ابرو نشسته تا در چشم * حضور اوست مرا هم نماز و هم تسبيح لبش بدم چو مسيح و خطش به چشم چو خضر * كه ديده است بيك جا مقيم خضر و مسيح سياهى خط و خالش ملاحت افروزد * بياض عارض او چون بياض صبح صبيح گشاده است دلم سوى گلشن جنت * مگر كه از گل و ريحان او رسيدش ريح غلام كيست كه ملك دلم گرفت بحسن * هميشه دعوى شاهى همىكند بصريح بهر كرانه شهيدان غمزهء چشمش * چو ماهى و ملخ افتادهاند جمله ذبيح چگونه نطق فصاحت همىزند حافظ * چوبست جذبهء عشقش زبان عقل فصيح خموش گشتهء حافظ كه نطق دايم داشت * چو ديد او را گويا به صد زبان فصيح
--> ( 1 ) زيبا و خوشرو . [ 1 ] پاورقى غزل 4 - اين غزل در يكتائى هست و از حافظ نمىداند .